
....
.........
................
... خــــــــــــــــــــــــــــــدا نگـــــــــــــــــــــــهدار همتون...
این هم اخرین شعرمه
شعری با نام آخرین حرفم با نیلوفر
پس از روز جدایی
پس از آن روز ننگین
نمیدانم چه کردم
دلی غمگین و قلبی پر زغم کوله باری پر ز درد بی نوایی
روی گونه هام اشک جدایی
بر روی زبانم احساس بی صدایی
خنده ظاهری داشتم از سر ناچاری
همه جا خاطراتت با من بود
یاد اون روز که دم از رفتن زدی
ولی با اصرار من حرفتو پس زدی
یادته تو کوچه دلتنگی محلمون
گریمو همه دیدندو غرورم چه طور شکست
یادته صدای تو مرهم تنهاییم بود
تکرار مکررات را هرگز دوست ندارم
دوست دارم که از تو بگویم
از تو و اون دست سردت
دوست دارم که امید وار باشی
شاد باشی
سرمست و خوشحال باشی
مست و بی ریا باشی
دوست دارم که اگه باز دیدمت
با عشق جدیدت باشی
دوست دارم هیچ وقت مثل من تنها نباشی
دوست دارم هر کسی خوب بود به فکرش باشی
برای خود نگهش دار و مبادا از او جدا شی
دوست دارم بگویم عاشق عاشقی باش
همچو گلهای رازقی باش
همچو گلهای بهاری بر فضای خانه معشوقت باش
مستی را پیش گیر و شاد باش
بدان که مستی گناه نیست
که هر چیز لذت است هیچ وقت گناه نیست
گناه آن است دروغ گویی به دوستان
گناه آن است خوری مال یتیمان
گناه آن است که تو عاشق نباشی
گناه آن است که ازاده نباشی
گناه آن است که فکر خویش نباشی
گناه آن است که در ظلمت چشمت را بسته باشی
گناه آن است که لذت را گناهی سخت بدانی
گناه آن است که بر ظلمگوبان بخندی
من کس نیستم که کنم کس را نصیحت
فقط انسان پاک بودم
همیشه مثل خاک بودم
قلب من مثل آب پا کو صاف
دل من مثل خواب آرام و بی صدا
طاقت با تو بودن رو نداشتم
زجر کشیدم اما دیگه تحملتو نداشم
امیدوارم که روزی در سرای گلهای شقاقیق
تورا بینم سوار یک قایق
که پارو میزنی با سرعت باد
تا به ساحل زود رسی و با عشق خود روی به افلاک
خداحافظ عزیزم این آخرین حرفهام به تو بود
امیدوارم به فانوس ها رسی اینجا که شب بود
*******************************************************
امیدوارم موفق باشید شاد و سربلند خداحافظ ارشیا
منتظر نباش که شبی بشنوی ،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام !
که عزیز بارانیم را در جاده ای جا گذاشته باشم !
یا در آسمان ،
به ستاره ای دیگر سلام کردم !
توقعی از تو ندارم !
اگر دوست نداری ،
در همان دامنه ی دور دریا بمان !
هر جور راحتی ! باران زده ی من !
همین سو سوی تو
از آن سوی پرده ی دوری
برای روشن کردن اتاق تنها ی ام کافی است !
من که اینجا کاری نمیکنم !
فقط گهگاهی
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک میکنم . . .
دوست دارم...
عصيان بندگي
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرمو
در دلم درديست بي آرام و هستی سوز راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعر م بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي
چيستم من زاده يك شام لذتباز
ناشناسي پيش ميراند در اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز
برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت
ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي
مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو
كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال
رو بسوي آسمانهاي دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهماني بي خبر انگشت بر در زد
ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز
مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
راه من تا دور دست دشتها مي رفت
من شناور در شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان
مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش
عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم
چيستم من از كجا آغاز مي يابم
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم
از كدامين آسمان راز مي تابم
از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش
دانه انديشه را در من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگي مغرور
يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است
گر نبودم يا به دنياي دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟
باز آيا مي توانسم كه ره يابم
در معماهاي اين دنياي رازآلود
ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهي تاريك و پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن پايان و دانستم
پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ
سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خويش را آينه اي ديدم تهي از خويش
هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو
گوسپندي در ميان گله سرگردان
آنكه چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي
مي زده در گوشه اي آرام آسوده
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد
هر كه شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي او را سوي ما راند ي
اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي
مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش
بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني
هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محرابها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي
چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني
ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني
واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم
گرم مي چرخاني و بيهوده مي تازي
چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد
با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟
هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي
زو نشاني بود يا آواي پايي بود
تو من و ما را پياپي مي كشي در گود
تا بگويي ميتواني اين چنين باشي
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتك سرد آهنين باشي
چيست اين شيطان از درگاهها رانده
در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي
عطر لذتها ي دنيا را بيافشانده
چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد
تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي
تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند
تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني
ميل او كي مايه اين هستي تلخست
راي او را كي از او در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد
هرگز از او در جهان تقشي نمي ديدي
اي بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند
شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا
گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد
پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان
قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد
اي بسا شبها كه با من گفتگو مي كرد
گوش من گويي هنوز از ناله لبريز است
شيطان : تف بر اين هستي بر اين هستي درآلود
تف بر اين هستي كه اينسان نفرت انگيزست
خالق من او و او هر دم به گوش خلق
از چه مي گويد چنان بودم چنين باشم
من اگر شيطان مكارم گناهم چيست ؟
او نمي خواهد كه من چيزي جز اين باشم
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
دام صيادي به دستم داد و رامم كرد
تا هزاران طعمه در دام افكنم ناگاه
عالمي را پرخروش از بانگ نامم كرد
دوزخش در آرزوي طعمه يي مي سوخت
منتظر برپا ملكهاي عذاب او
نيزه هاي آتشين و خيمه هاي دود
تشنه قربانيان بي حساب او
ميوه تلخ درخت وحشي زقوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بي حاصل
آن شراب از حميم دوزخ آغشته
ناز ده كس را شرار تازه اي در دل
دوزخش از ضجه هاي درد خالي بود
دوزخش بيهوده مي تابيد و مي افروخت
تا به اين بيهودگي رنگ دگر بخشد
او به من رسم فريب خلق را آموخت
من چه هستم خود سيه روزي كه بر پايش
بندهاي سرنوشتي تيره پيچيده
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
راه ما را او گزيده ‚ نيك سنجيده
اي مريدان من اي گمگشتاگان راه
راه راهي نيست تا راهي به او جوييم
تا به كي در جستجوي راه مي كوشيد
راه ناپيداست ما خود راهي اوييم
اي مريدان من اي نفرين او بر ما
اي مريدان من اي فرياد ما از او
اي همه بيداد او ‚ بيداد او بر ما
اي سراپا خنده هاي شاد ما از او
ما نه درياييم تا خود ‚ موج خود گرديم
ما نه طوفانيم تا خود ‚ خشم خود باشيم
ما كه از چشمان او بيهوده افتاديم
از چه مي كوشيم تا خود چشم خود باشيم
ما نه آغوشيم تا از خويشتن سوزيم
ما نه آوازيم تا از خويشتن لرزيم
ما نه ما هستيم تا بر ما گنه باشد
ما نه او هستيم تا از خويشتن ترسيم
ما اگر در دام نا افتاده مي رفتيم
دام خود را با فريبي تازه مي گسترد
او براي دوزخ تبدار سوزانش
طعمه هايي تازه در هر لحظه مي پرورد
اي مريدان من اي گمگشتگان راه
من خود از اين نام ننگ آلوده بيزارم
گر چه او كوشيده تا خوابم كند اما
من كه شيطانم دريغا سخت بيدارم
اي بسا شبها كه من با او در آن ظلمت
اشك باريدم پياپي اشك باريدم
اي بسا شبها كه من لبهاي شيطان را
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم
اي بسا شبها كه بر آن چهره پرچين
دستهايم با نوازش ها فرود آمد
اي بسا شبها كه تا آواي او برخاست
زانوانم بي تامل در سجود آمد
اي بسا شبها كه او از آن رداي سرخ
آرزو مي كرد تا يك دم برون باشد
آرزو مي كرد تا روح صفا گردد
ني خداي نيمي از دنياي دون باشد
بارالها حاصل اين خود پرستي چيست ؟
ما كه خود افتادگان زار مسكينيم
ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار
نقش دستي ‚ نقش جادويي نمي بينيم
ساختي دنياي خاكي را و ميداني
پاي تا سر جز سرابي ‚ جز فريبي نيست
ما عروسكها و دستان تو دربازي
كفر ما عصيان ما چيز غريبي نيست
شكر گفتي گفتنت ‚ شكر ترا گفتيم
ليك ديگر تا به كي شكر ترا گوييم
راه مي بندي و مي خندي به ره پويان
در كجا هستي ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوييم
ما كه چون مومي به دستت شكل ميگيريم
پس دگر افسانه روز قيامت چيست
پس چرا در كام دوزخ سخت مي سوزيم
اين عذاب تلخ و اين رنج ندامت چيست
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
سر به سر آتش سراپا ناله هاي درد
پس غل و زنجيرهاي تفته بر پا
از غبار جسمها خيزنده دودي سرد
خشك و تر با هم ميان شعله ها در سوز
خرقه پوش زاهد و رند خراباتي
مي فروش بيدل و ميخواره سرمست
ساقي روشنگر و پير سماواتي
اين جهان خود دوزخي گرديده بس سوزان
باز آنجا دوزخي در انتظار ماست
بي پناهانيم و دوزخبان سنگين دل
هر زمان گويد كه در هر كار يار ماست
ياد باد آن پير فرخ راي فرخ پي
آن كه از بخت سياهش نام شيطان بود
آن كه در كار تو و عدل تو حيران بود
هر چه او مي گفت دانستم نه جز آن بود
اين منم آن بنده عاصي كه نامم را
دست تو با زيور اين گفته ها آراست
واي بر من واي بر عصيان و طغيانم
گر بگويم يا نگويم جاي من آنجاست
باز در روز قيامت بر من ناچيز
خرده ميگيري كه روزي كفر گو بودم
در ترازو مي نهي بار گناهم را
تا بگويي سركش و تاريك خو بودم
كفه اي لبريز از گناه من
كفه ديگر چه ؟ مي پرسم خداوندا
چيست ميزان تو در اين سنجش مرموز ؟
ميل دل يا سنگهاي تيره صحرا؟
خود چه آسانست در ان روز هول انگيز
روي در روي تو از خود گفتگو كردن
آبرويي را كه هر دم مي بري از خلق
در ترازوي تو نا گه جستجو كردن
در كتابي ‚ يا كه خوابي خود نمي دانم
نقشي از آن بارگاه كبريا ديدم
تو به كار داوري مشغول و صد افسوس
در ترازويت ريا ديدم ريا ديدم
خشم كن اما ز فريادم مپرهيزان
من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهيزي
خوب مي دانم سر انجامم چه خواهد بود
تو گرسنه من خدايا صيد ناچيزي
تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
مارهاي زهرآگين تكدرختانش
از دم آنها فضا ها تيره و مسموم
آب چركيني شراب تلخ و سوزانش
در پس ديوارهايي سخت پا برجا
هاويه آن آخرين گودال آتشها
خويش را گسترده تا ناگه فرا گيرد
جسمهاي خاكي و بي حاصل ما را
كاش هستي را به ما هرگز نميدادي
يا چو دادي ‚ هستي ما هستي ما بود
مي چشيدم اين شراب ارغواني را
نيستي ‚ آن گه ‚ خمار مستي ما بود
سالها ما آدمكها بندگان تو
با هزاران نغمه ي ساز تو رقصيديم
عاقبت هم ز آتش خشم تو مي سوزيم
معني عدل ترا هم خوب فهميديم
تا ترا ما تيره روزان دادگر خوانيم
چهر خود را در حرير مهر پوشاندي
از بهشتي ساختي افسانه اي مرموز
نسيه دادي ‚ نقد عمر از خلق بستاندي
گرم از هستي ‚ ز هستي ها حذر كردند
سالها رخساره بر سجاده ساييدند
از تو نامي بر لب و در عالم و رويا
جامي از مي چهره اي ز آن حوريان ديدند
هم شكستي ساغر امروزهاشان را
هم به فرداهايشان با كينه خنديدي
گور خود گشتند و اي باران رحمتها
قرنها بگذشت و بر آن نباريدي
از چه ميگويي حرامست اين مي گلگون؟
در بهشت جويها از مي روان باشد
هديه پرهيزكاران عاقبت آنجا
حوري يي از حوريان آسمان باشد
ميفريبي هر نفس ما را به افسوني
ميكشاني هر زمان ما را به دريايي
در سياهيهاي اين زندان ميافروزي
گاه از باغ بهشتت شمع رويايي
ما اگر در اين جهان بي در و پيكر
خويش را در ساغري سوزان رها كرديم
بارالها باز هم دست تو در كارست
از چه ميگويي كه كاري ناروا كرديم؟
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو
ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را
سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد
بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را
حافظ ‚ آن پيري كه دريا بود و دنيا بود
بر جوي بفروخت اين باغ بهشتي را
من كه باشم تا به جامي نگذرم از آن
تو بزن بر نام شومم داغ زشتي را
چيست اين افسانه رنگين عطرآلود
چيست اين روياي جادوبار سحر آميز
كيستند اين حوريان اين خوشه هاي نور
جامه هاشان از حرير نازك پرهيز
كوزه ها در دست و بر آن ساقهاي نرم
لرزش موج خيال انگيز دامانها
ميخرامند از دري بر درگهي آرام
سينه هاشان خفته در آغوش مرجانها
آبها پاكيزه تر از قطره هاي اشك
نهرها بر سبزه هاي تازه لغزيده
ميوه ها چون دانه هاي روشن ياقوت
گاه چيده ‚ گاه بر هر شاخه ناچيده
سبز خطاني سرا پا لطف و زيبايي
ساقيان بزم و رهزن هاي گنج دل
حسنشان جاويد و چشمان بهشتي ها
گاه بر آنان گهي بر حوريان مايل
قصر ها ديوارهاشان مرمر مواج
تخت ها بر پايه هاشان دانه ي الماس
پرده ها چون بالهايي از حرير سبز
از فضاها مي ترواد عطر تند ياس
ما در اينجا خاك پاي باده و معشوق
ناممان ميخوارگان رانده رسوا
تو در آن دنيا مي و معشوق مي بخشي
مومنان بيگناه پارسا خو را
آن گناه تلخ وسوزاني كه در راهش
جان ما را شوق وصلي و شتابي بود
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت
در بهشت بارالها خود ثوابي بود
هر چه داريم از تو داريم اي كه خود گفتي
مهر من دريا و خشمم همچو طوفانست
هر كه را من خواهم او را تيره دل سازم
هر كه را من برگزينم پاكدامنست
پس دگر ما را چه حاصل زين عبث كوشش
تا درون غرفه هاي عاج ره يابيم
يا براني يا بخواني ميل ميل تست
ما ز فرمانت خدايا رخ نمي تابيم
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
تو چه هستي جز دو دست گرم در بازي
ديگران در كار گل مشغول و تو در گل
مي دمي تا بنده سر گشته اي سازي
تو چه هستي اي همه هستي ما از تو
جز يكي سدي به راه جستجوي ما
گاه در چنگال خشمت ميفشاريمان
گاه مي آيي و مي خندي به روي ما
تو چه هستي ؟ بنده نام و جلال خويش
ديده در آينه دنيا و جمال خويش
هر دم اين آينه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه هاي بي زوال خويش
برق چشمان سرابي ‚ رنگ نيرنگي
شيره شبهاي شومي ‚ ظلمت گوري
شايد آن خفاش پير خفته اي كز خشم
تشنه سرخي خوني ‚ دشمن نوري
خود پرستي تو خدايا خود پرستي تو
كفر مي گويم تو خارم كن تو خاكم كن
با هزاران ننگ آلودي مرا اما
گر خدايي در دلم بنشين و پاكم كن
لحظه اي بگذر ز ما بگذار خود باشيم
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزيم
بعد از آن يا اشك يا لبخند يا فرياد
فرصتي تا توشه ره را بيندوزيم
خواهشا اگه وبلاگت با موضوع ادبیات هستش ایم شعر رو در داخل وبلاگت بنویس و به ادبیات کشورت کمک کن
شکست نیاز
آتشی بود و فسرد رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه گل بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرین است بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرین است از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است از تو بگسستن و با غیر تو ژیوستن
در به روی غم دل
بــــــــــــــــــستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سازم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
فروغ فرخزاد
دوستان منتظر شعری از فروغ باشید که در هیچ کتابی نیستو شاید نخوانده باشید که متمئنم ۹۰ درصدتون نخوندید
و شعر بالا را
تقدیم میکنم به کسانی که در زندگی من هر بار آمدند
به جای اینکه مر همی بر روی زخمهایم بگزارند
و به جای اینکه زیر این کوله بار غم را بگیرند
بلکه بارهای خود را در آن گذاشتند
و به جای التیهام زخمهایم بر رویشان نمک پاشیدند
پایان
سلام دلم خیلی گرفته الان ساعت 10 دقیقه به 12 شب هستش از صبح تا الان دلم گرفته و نمیدونستم چه کنم تا یه کم خالی شم مثل همیشه گیتارم رو گرفتم تو دستم زدم خیلی وقتها خالی میشم اما اینبار خیی فرق داره اصلا انگار میخواد اذیتم کنه انگار یه جورایی لجبازیش گرفته جاتون خالی یه دل سیر گریه کردم آخه خیلی وقتها گریه ادم رو خالی میکنه در حال گریه کردن شعر زیر هم گفتم من همیشه شعرهام بر گرفته از دلم هستش اگه خوندید نظر بدید بگید خوبه یا نه ممنونم ارشیا البته این شعر رو از صبح تا الان که شب هستش طول کشیده تیکه تیکه گفتم.
دلم گرفته
باز هم دلم گرفته
انگار که در دنیا همه چیز پوچ و تهی است
انگارکه هیچ چیز پیدا نیست
انگار که هیچ کس نیست
و انگار هیچ وقت نبوده
یا اگر هم بوده برای دلم نبوده
دلی برای دلم نبوده
دلی که تمام ورقهایش برای من باشه
که جای نوشتن درد دل هام بر رویش همیشه نا تمام باشه
دلی که پر ازصفحات سفید باشه برای حرفهای من
دلی که پر از شادی باشه برای غصه های من
دلی پر از عشق و محبت برای تنهاییه من
آری عشق ها مریض شده اند
انگار که همشان سرما خرده اند
همچون فروغ دوست دارم بنویسم :
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم
چراغ رابطه ها تاریکند
آری فروغ چراغ رابطه ها تاریک است
دوست دارم به سهراب بگویم
روشنی نیست دریایی نیست
تا که قایقی سازم و بندازم به آب
دور شوم از این خاک غریب
آری عشق ها مریضند و راه درمانی نیست
دوست دارم از این تنهای بگریزم
اما نمی دانم از تنهای به چه سمتی بگریزم
هر طرف که رفته ام آخرش پیدا بود
رهی تاریک و کوچه بن بست بود
که در ته کوچه یک در دیگر که رو به ظلمتی دیگر باز میشد
همه جا تاریک است
همه جا تنهایی
همه جا سینه آغشته به عشق خنجر خورده
همه جا فقر محبت همه جا فقر رفاقت
همه جا ذجه عاشق همه جا گریه صادق
همه جا کوچه بن بست گریه ها به جای خندست
آری دلم گرفته است
دلم گرفته از این گونه زیستن
دلم گرفته و هیچ کس را ندارم که بگویم درد دل را
اشک چشمان جاریست
و از گونه هایم به روی ورقم میریزد
ورقم مرهم اشکامه
سازم مرهمه حرفامه
اما افسوس که سازم هم فقط برای من نیست خیلی ها دارندش
دوست دارم که یک چیز باشه یا یک کس باشه
فقط برای من باشه
تا که احساسمو بهش بگم
قلب سر شار از عشقمو بهش بدم
اما هر کسی هم سفرم شد
با همه نشستو پا شد
دیدم و غصه ها خوردم
اما به روش نیاوردم
ریختمش تو دل خسته
دلی که برای هیچ کس رازش رو هیچ وقت نگفته
خسته تنهای تنهام
کوله بارم پر از غم هام
آری دلم گرفته به ایوان میروم تا با ستاره
بشم یک دوست با یک اشاره
اما افسوس صد افسوس که اون هم مال من نیست
اشارش مال دنیاست فقط مخصوص من نیست
نمیدانم به دنبال چه هستم
فقط دانم که با گریه نشستم
به امید رهایی از این بغض دیرین
دعا کردم در این سرای غمگین
ببخشید اگه شعرم زشته اصلا نمیدونم چی گفتم فقط حرفای دلمه خیلی دلم گرفته بغز داره خفم میکنه بای
دوست دار شما ارشیا
تنهایی
این هم یک شعر دیگه از خودمه لطف کن اگه خوندی نظر بده ممنونم ارشیا
پر ز عشق و پر ز مهرم من هنوز
دلی پر از تب و تاب دارم هنوز
تنی سوزان و عهدی پر ز وفا دارم هنوز
گر چه از عشق و محبت مهری ندیده ام هنوز
اما این قلب سرشار از محبت هست هنوز
ای که از آغوش من دیریست پر بسته ای
عشق من رو به یاد داری تو هنوز؟
ای که بر خرمن محبتم آتش افروخته ای
گریه من رو به یاد داری تو هنوز؟
دیریست که این خرمن در حال سوختن است
آیا از سوختن من خوشحالی تو هنوز؟
امروز که کنارت نیستم دستت در دست چه کسی است
با او راه میروی یاد من میفتی هنوز؟
من ندارم هیچ کس تا دلش با این دلم یکرنگ شود
کس نیست تا قلب سنگیش پر ز شقایق ها شود
ای که من را به اینجا کشانده ای
دلم را در دستت گرفته ای و فشانده ای
روزی آید بر زمین، که بر وفق مراد تو نباشد این چنین
گر دل عاشق شکستی دل تو خواهد شکست روزی چنین

راز
سلام خوبید بچه ها شعر جدیدمو گذاشتم و تقدیمش میکنم به کسی که سر پناه تنهاییم بود و حالا نیست
ای خدا خواهم گفت امروز با تو رازی را
راز تمام سرگردانی ها
گر چه دانم باز هم میشنوی و هیچ نمیگویی
اما جز تو هیچ کس نیست
هست اما به رازداری تو نیست
که به او گویم رازم را
پس بشین پای سخنم
بشنو از درد بشنو از غمو اندوه تمام بدنم
بشنو از سرگردانی این روح عاصی
که دارد در دل خود رازی
هر گاه که به سویت آمدم خندیدی
رسم بندگی را به جا آوردم خندیدی
از عشق گفتم خندیدی
از غم گفتم خندیدی
از روزگار گفتم باز هم خندیدی
اما به چه خندیدی فکر میکنم که به گریه من خندیدی
هر بار که به سویت امدم چشمم پر از اشک بود
به شوق خنده آمدم
اما ندیدم خنده ای
بگزریم و بگزریم کفر میگویم این را میدانم که تنها هستم بنده ای
از بندگانت گویموبشنو ز حال و روزشان
هر چند که خود به نیستم از هیچ کدامشان
در هیچ کدام همت نیست
عشق نیست
امید نیست
نفس نیست
عشق شان مانند یک دریاست
اما نه برای یک انسان دریایی پر از ماهی
که هر ماهی نمادی از یک انسان
دلها همه از سنگو
مغز ها همه از کاهند
آه گفتم مغزها دلم لرزید
دلم لرزید اگر مغزی نباشد از کاه و کاهدون
دلم لرزید اگر شخصی نباشد نادان و مجنون
که هوشیاران به جز زندان رهی در خود ندارند
که هشیارا ن همشون سر به دارند
به این علت که نادانان به خوابند
به خوابی پر ز گلهای اقاقی
به این علت هشیاران به دارند:
چو هوشیاری ندارد در چشمش خوابی
چو بیند درد فقر و زجر و بی صدایی
صدایی نیست کند همراهی او
چو هم پیدا شود
نیست دمپایی بره برپایی او
کنون گویم سخن از دست این دل
دلی عاشق و سرمست و پر از مهر
کسی قدر دل من را نداند
به هر کس می رسد مهری ندارد
دلم بازی چه ایست در دست مردم
دل من هم خوشش آید از این بازیچه بودن
یه روز گریه کند بر حرف هر کس
که فردایش بفهمد آن دروغ بود
یک روز عاشق شود بر مهر یک شخص
ولی مهر طرف پر از هوس بود
اگر خواهم که گفتن از غم دل
تا عمری است حرف هم هست در دل
بپایان میبرم بحث و سخن را
چو میدانم که بیهودست سخنهام
اگه شعرم رو خوندی نظر بده بگو خوبه یا بده ممنون
بعد از چند وقت اومدم آپ کنم یک شعر که خودو گفتم رو براتون مینویسم و تقدیمش میکنم به نیلوفرم
زمستان
در غروب سرد د زمستانی
در دی ماه سرد و طوفانی
در میان کوچه ها می گشتم
کوچه ای دیدم با بلندی زیاد
پر ز غم اما به ظاهر خیلی شاد
پر ز کاج های بلند
که نه سرما و نه غم
کمرشان را خم نکرده بود
راه می رفتم و همه جا را میدیدم
دیدگان را به افق می دوختم
به روزگار می خندیدم
روزگار دشنه به دست
داس بر دوش
میزند بر دل ما
می کند خون بر جوش
دشنه ای از جنس بی نانی
دشنه ای از زنان بی حرمت ِ
حرمت دار خیابانی
آری حرمت دار خیابانی
خیابانی
خیابانی
و دشنه ای از کودکان خیابانی
آری کودکان خیابانی
خیابانی
خیابانی
دشنهای از پیر مردی در کنار رهگزران
که بساط بی مایگی خویش را پهن کرده بود
آری بی مایگی خویش را پهن کرده بود
تا با فلاکت و بد بختی به روشنی شبش بیندیشد
آری به روشنی شبش بیندیشد
که چراغ خانه اش همچنان سو سو بزند
آه فقط سو سو سو سو
در دلم آه میکشم از سر ناچاری
چشم هایم را مثل همه میبندم و میگذرم
نه مثل همه بلکه مثل خودم چون هنوز قلبم آز آهن نیست
انسان های آهنی را میدیدم
که از کنار این مرد چروکیده چنان میگذشتند
که انگار هیچ چیز ندیده اند
و صدای خنده شان
در گوش من و شاید هم در گوش او طنین ما انداخت
آری طنین می انداخت
و جز غم چیزی به دلم اضافه نمیکرد
آن طرف در کنار تیر چراغ برق دختر گل فروشی را دیدم
که برای مریضی مادرش !
آری مریضی مادرش
که می داند؟
شاید هم به اجبار پدرش
گل می فروخت
چشمانش به گلها خیره
تا که گلها به اتمام برسد
تا برود به خانه
تا از این سرمای آدم کش راحتی یابد
آری راحتی یابد
دیگر اینجا ماندنم جایز نبود
چون در چشم هایم اشم خشکیده بود
برگشتم خانه و فقط فکر کردم
و به خواب رفتم
به امید روشنی آینده
لطفا اکه خوندی بگو شعرم خوب بود یا بد ممنونم

